#پناه_زندگی_پارت_369


جلوی خونشون نگه داشتم یه خونه ویلایی فوق العاده بزرگ داشتم به عظمتش نگاه میکردم که باباش اومد .ترسیدم وگفتم که الان میاد یقه امو میچسبه ومیگه تو کی کنار دختر من اما دیدم نه با کمال احترام باهام دست داد وگفت:واقعا ممنونم شما جون دختر منو نجات دادین

-نه بابا این حرفها چیه.هرکی جای من بود این کار وانجام میداد

-نه هرکس ...بفرمایید منزل شام هم حتما نخوردید

-نه نه باید برم مامانم نگران میشه

-باهاشون تماس بگیرید بگید که شام اینجا هستید امکان نداره بذارم بدون شام از اینجا برید .بلکه بشه یه تشکر کوچولو کرد

درمقابل این همه تعارف نمیدونستم باید چی بگم .اصلا دوست نداشتم با این سروریخت وپیرهن خونی برم توی همچین خونه ای اما خب نه هم نمیتونستم بگم.به ناچار قبول کردم وبه مامان زنگ زدم وگفتم که شام رو بیرون میخورم .

وارد خونشون شدم .مامانش با یه بلوز ودامن وموهای کوتاه بلوند شده اومد سمتم ودستش رو به طرفم دراز کرد نمیدونستم باید چیکار کنم تا حالا توی این موقیعتی قرار نگرفته بودم اما خب میدونستم که با دیدن همچین خونه ای نباید چیزهای شرعی رو فراموش کنم .سرم وانداختم پایین وگفتم:خونه قشنگی دارید وخیلی هم با سلیقه چیده شده

مامان غزل که دید قصد ندارم دست بدم خندید وگفت:چشمهات قشنگ میبینه پسرم

پسر جوونی خنده کنون گفت:باز چیکار کردی دوردونه من

وصورت غزل رو بوسید با تعجب نگاه میکردم که اومد سمتم وگفت :من ایلیا هستم برادر غزل

باهاش دست دادم وگفتم:خیلی خوشوقتم

-ممنون که به این وروجک ما کمک کردی ؟


romangram.com | @romangram_com