#پناه_زندگی_پارت_368
-اها
سویچ ماشینش رو گرفت طرفم وگفت: اگه میشه شما بشینید من دست وپام میلرزه
سویچ وازش گرفتم ورفتیم توی پارکینگ ....
حالش انگار اصلا خوب نبود برای این که جو وعوض کنم گفتم: از کجا میدونستین من این پیراهن رو دوست دارم
سرش رو برگردوند طرفم ولبخند کم جونی زد وگفت: یه بار بچه ها میخواستن سر به سرتون بذارن وپیراهنتون وخراب کنن اما آقا آرش گفتن این پیرهن وخیلی دوست دارید وممکن ناراحت بشید برای همین شلوارتون رو خراب کردند
پقی زدم زیر خنده اون روز رو خیلی خوب یادم بود اما الان داشتم به لحن غزل میخندیدم دختر جالب ومهربونی بود
اونم خندید .خواستم لبخند بزنم که احساس کردم گوشه لبم داره پاره تر میشه غزل هم متوجه این موضوع شد وگفت:اصلا دلم نمیخواست این بلا سرتون میومد
-اون وقت شما این بلا سرتون میومد
-اشکال نداشت
-اون وقت من به غیرتم باید لعنت میفرستادم
-چه غیرتی ؟من که ناموس شما نیستم ؟هستم؟
-من کسی وکه بشناسم چه باهام نسبت داشته باشه چه نه ازش دفاع میکنم
-به هرحال ممنون دلم نمیخواست اینجوری بشه
romangram.com | @romangram_com