#پناه_زندگی_پارت_365
با همه سلام واحوال پرسی کردیم .نشستم کنار علی نمیخواستم یه لحظه هم ازش دور باشم که حدیث صحبت حرف زدن باعلی رو داشته باشه .به علی به اندازه چشمهام اعتماد پیدا کرده بودم ودیگه هیچ شکی توی دلم نسبت به اون نداشتم اما خب دلم نمیخواست با شوهر من حرف بزنه .ناراحت میشدم این حق وداشتم که بهش بگم با شوهر من حرف نزن دیگه حالا که نمیتونم زبونی بگم عملی کاری میکنم که نتونه با شوهر من صحبت کنه
موقع سفره انداختن پناه رو گرفتم بغلم وبه بهانه شیر خوردن ازکنار علی بلند نشدم .با هر چیزی که مژگان وسط سفره مینداخت میگفت:مهتاب جون اینجا محدوده شوهرت فرار نمیکنه
-مهتاب خانم هیچ وقت موقه سفره پهن کردن بچه شیر نده یه ذره تابلو برای کار نکردن
-قربونت برم حدیث جون خیلی خسته شدی مهتاب جون هم که نشسته کارها دوبرابر شد
اصلا برام مهم نبود که مژگان داره برای خودش چی میگه من فقط میخواستم علی رو از حیث دور نگه دارم همین .
شام رو کنار هم خوردیم وبعداز شام هم دیدیم که خیلی ما رو تحویل نمگیرن بلند شدیم واومدیم خونه خودمون .ما وظیفه مون رو انجام داده بودیم وبهشون سر زده بودیم بقیه اش با خود اون ها .....
پیمان
کارهام تموم شده بود پرونده ها رو بستم .خیلی خسته شده بودم وخوابم میومد .وسایل هم رو جمع کردم واز شرکت اومدم بیرون .تو ی عالم خودم بودم که احساس کردم صدای جیغ شنیدم ..رفتم طرف صدا .....با دیدن غزل که با موتوری ها درگیر شده وداره همه ی سعی اش رو میکنه که کیفش رو به اونها نده رنگم پرید ...اختیار کارهام ونداشتم فقط میدونستم که باید الان از کسی که میشناسم دفاع کنم .رفتم سمتشون
کیف رو با یه حرکت کشیدم وانداختم اون ور خواست فرار کنه که دستش رو گرفتم واز موتور پرتش کردم پایین .با دیدن برق چاقو که توی دستاش بود یه لحظه ترسیدم .
خدایا من وبه خاطر این دختره نکش من هنوز آرزو دارم ....
درگیر شدیم مشت هایی که به صورتم میخورد وبدون جواب نمیذاشتم ...یکی میزد دوتا جواب میدادم آخر هم نمیدونم چی شد که یه دونه موتوری اومد نزدیکش واونم سوار شد تا نیمه های راه دنبالش کردم اما توانی برام نمونده بود که بیشتر بدوم
برگشتم با دیدن غزل که کنار پله ها نشسته ومثل بید داره به خودش میلرزه دلم سوخت .دستش رو گرفتم وبردمش داخل شرکت.
romangram.com | @romangram_com