#پناه_زندگی_پارت_366
نزدیک های اسفند بود وهوا خنک بود وبارون میومد...نگاهی بهش کردم رنگ به روش نمونده بود
-خانم رفیع حالتون خوبه
خواست چشمهاش وببنده که یعنی خوبم ولی به قطره اشک از چشمهاش پایین اومد .با این که از همه ی دخترها بدم اومده بود اما هنوز هم طاقت ناراحتی هیچکس ونداشتم ...
-گریه نکنید دیگه همه چی تموم شد ؟
حرفی نزد
-باید خداروشکر کنید که خودتون سالمید
-اما شما؟
-نگران من نباش من خوبم....
توی دستش دستمال کاغذی بود .دستش رو آورد سمتم وبرد روی دماغم وخونش رو پاک کرد .میسوخت اما میدونستم بگم آخ میخواد بشینه دوباره گریه کنه
دستمال وازش گرفتم وگفتم:خودم پاک میکنم چیز مهمی نیست
اومدم آشپرخونه وبراش یه آب قند بردم .گرفتم طرفش دستهاش میلرزید بدون این که دستهاش وبگیرم میتونستم بفهمم که چقدر یخ احتمالا از ترس فشارش افتاده بود...
آب قند رو گرفتم طرفش وبرگشتم که گفت:توروخدا نرید من میتریم
-میرم دستشویی صورتم و بشورم
romangram.com | @romangram_com