#پناه_زندگی_پارت_364
-اما مامان من به مهتاب گفتم نریم خسته ام
-بسه بسه دیگه لازم نیست گندهای اونو تقصیر خودت بندازی
دیگه داشتم عصبی میشیدم .آقا اصلا دوست نداشتیم بیایم یه ذره درک کن دیگه ....اما خب به هرحال مادر دیگه نباید که بهش بی احترامی کرد .هرچقدر هم که از فرخنده خانم بدم بیاد اما به قول مامان نباید بذارم بزرگتری ازم ناراحت باشه مخصوصا که این بزرگترمادر علی ....
گفتم:حق با شماست مامان کوتاهی از ما بود باید بهتون سر میزدیم ببخشید
فرخنده خانم هیچ حرفی نزد .پلاستیکی رو گرفتم سمتش وگفتم:بفرمایید ناقابل
نگاهی بهم انداخت وپلاستیک رو ازم گرفت.مثل مامان براش خریده بودم چادرنمازشون یه شکل بود میترسیدم دعوا بیفته اما چون مامان فرخنده چادر ملی نمی پوشید براش پارچه اش رو گرفتم تا خودتش ساده بدوزه
انگار با دیدن این ها نرم شده بود چون گفت:دستتون درد نکنه خوشگلن
-قابل شما رو هم نداره
یه پیرهنی هم گرفتم سمت بابای علی وگفتم:قابل شما رو نداره
-به به ببین خانم عروسمون برامون سنگ تموم گذاشته .دست گلت درد نکنه بابا چرا زحمت کشیدی ؟الان دیگه مشهد وهرکس سالی چند بار میره سوغاتی آوردن نمیخواست که
-بله میدونم برای همه سوغاتی نیاوردم برای شما محض یادگاری بود
-دستت درد نکنه بابا الهی پیر شی
خنده کنون سرم وبرگردوندم وبا دیدن حدیث خندم جمع شد .این اینجا چیکار میکرد....
romangram.com | @romangram_com