#پناه_زندگی_پارت_363


-آدم کنار شوهر .بچه اش خوش علی نه کنار مادرش

-جدی ؟

-آره

-چقدر خوب....

جعبه شیرینی وکه گرفته بودیم رو برداشتم وپشت در منتظر شدیم تا دروبرامون باز کنند.پسر مژگان دروباز کرد کمی با علی خوش وبش کرد وپناه بوس کرد ورفت ما هم رفتیم داخل .علی از داخل حیات شروع کرد داد زدن

-مامان؟مامان کجایی ؟بیا ببین کی اومده

فرخنده خانم اومد بیرون وگفت: به به مهتاب خانم افتخار دادن

سرم وانداختم پایین وحرفی نزدم.اومد بدون این که ما رو بغل کنه .پناه رو گرفت وگفت: الان که انشالله خسته نیستین؟

علی برای اعتراض گفت: مامان

-مامان وزهرمار .حرف نزن علی که از تو خیلی دلخورم

-آخه چرا؟

-مهتاب بگه نریم من خسته ام تو نباید بگی نه مادرم بریم یه ده دقیقه هم به اونها سر بزنیم


romangram.com | @romangram_com