#پناه_زندگی_پارت_362
هوا خیلی سرد شده بود یه پالتو چرم مشکی با شوار لی مشکی پوشیدم بوت های بلندم رو پام کردم .به پناه هم یه ساپرد مشکی با کاپشن صورتیش رو تنش کردم .هنوز خیلی کوچیک بود دور پتوش پیچوندم وسریع رفتیم داخل ماشین تا پناه سرما نخوره ...
-وای که چقدر زمستون ودوست دارم
-میدونم
-خاطره های خوبی از زمستون دارم
-اینم میدونم
-چقدر دلم برای خاله تنگ شده ؟
-اینو نمیدونم
-چه عجب
-نمیخوان بیان تهران چند روزی بمونن
-نمیدونم حتما فردا بهش زنگ میزنم وازش میخوام که بیاد .باید بیاد دخملون وببینه
-اونم درگیر ...به خاطر کار عمو حسن رفته دبی نباید زیاد ازش انتظار داشته باشی
-ایشالله هرجا که هست خوش باشه .
-دور از خانواده اش ؟
romangram.com | @romangram_com