#پناه_زندگی_پارت_361
-ااااااااا؟مامان چرا گریه میکنی آخه
.......
-ببخشید دیگه .به قرآن خیلی خسته بودیم
علی به گوشی نگاهی کرد وبعد هم رو به من گفت:قطع کرد
-وای خدایا چقدر بد شد فهمید .کاش دیشب حداقل ده دقیقه خونشون میشستیم
-فدای سرت خانمم اشکال نداره شب میریم از دلش در میاریم
-آره برای تو همین امشب تموم میشه میره .اما تا چند سال سر این موضوع به من تیکه میندازه
علی ازجاش بلند شد خم شد پناه رو که وسطمون خوابیده بود رو بوسید واز اتاق رفت بیرون.منم لباس مناسبی پوشیدم به هرحال جلوی پیمان باید مراعات میکردم ...واز اتاق خارج شدم ..دست وصورتم رو شستم وشروع کردم به کمک علی صبحونه درست کردن بعد از مدتی پیمان هم از خواب بیدار شد .خمیازه کشون گفت:چقدر خوبه آدم برادرزن ریسش باشه
خندیدم وگفتم:چطور
-هیچی دیگه هروقت دلم بخواد میرم سرکار
-ای پرو
بعد از صبحونه پیمان که دید پناه خوابه سریع فلنگ رو بست ورفت منم تا کمی وسایل وجابه جا کردم ودوش وناهار عصر شد دوباره حاظر شدم .
romangram.com | @romangram_com