#پناه_زندگی_پارت_357
-آره مامان خوبه پریساینا هم قراره برن بهزیستی بچه بیارن؟
داد زدم :بچه؟
-آره بچه مشکلش چیه؟
-وای این که خیلی عالیه .خب کی ؟
-معلوم نیست حالا .توی نوبت هستن
-خبر خیلی جالبی بود یادم باشه حتما با پریسا صحبت کنم
-راستی مامان شام درست کرده گفته بریم اونجا شما شامتون رو بخورید بعد برید استراحت کنید میدونست تو خونتون از شام خبری نیست
نگاهی به علی انداختم ووقتی دیدم مخالفتی نداره گفتم: باشه بریم
جلوی خونه پیاده شدیم دلم پر پر میزد تا مامان رو ببینم خیلی دلم براش تنگ شده بود .مامان بعد از چند دقیقه دروباز کرد پریدم بغلش چند دقیقه ای توی بغل هم موندیم مامان روی سر علی رو هم بوس کرد پناه رو از دستش گرفت .اونو از همه ی ما بیشتر تحویل گرفت طوری که حسودیم شد وگفتم:مامان پناه وبیشتر تحویل گرفتین ؟
-تو خودت وبا پناه مقایسه میکنی ؟
علی پقی زد زیر خنده ومنم با قیافه آویزون وارد خونه شدم....از خستگی روی زمین نشستم وپاهامو دراز کردم .علی خنده کنون به یه بالش اومد سمتم وبالش وگذاشت پشتم پاهام روی پاهای خودش گذاشت وشروع کرد به ماساژدادن واقعا خسته شده بودم ....پناه بغل پیمان جا خوش کرده بود واصلا پایین نمیومد احساس میکرد تنها کسی که پیمان واقعا حوصله اش رو داره واز ته قلب باهاش بازی میکنه پناه ....
شام رو که خوردیم رفتم ووسایل وجمع کردیم .پلاستیکی وگرفتم طرف مامان وگفتم: قابل شما رو نداره مامان سوغاتی
romangram.com | @romangram_com