#پناه_زندگی_پارت_358

-دخترم مشهد که دیگه سوغاتی نمیخواد

-چیزی زیادی نیست فقط محض این بود که بدونی به یادتم

مامان دست برد داخل وچادرها رو بیرون آورد به دونه چادر نماز سفید رنگ به همراه مغنه اش ویه چادر ملی برای مامان ....

-دستت درد نکنه دخترم .ایشالله یه روز بیا خودت برام ببرش

-چشم روی چشمهام

به چشمهای علی نگاه کردم از سرخی نزدیک بود ازش خون بباره .رفتم نزدیکش وگفتم:علی چیکار کنیم ؟خونه مامانت بریم

-بمونه فردا میایم ناهار میخوریم الان خیلی خسته ایم .نگاه کن نمیتونی راه بیای نشسته راه میری

-آره حق با تو تو هم خسته ای فردا زنگ میزنم ناهار میریم خونشون

از مامان خدافظی کردیم وسوار ماشین شدیم .پناه از پیمان جدا نمیشد وچقدر گریه کرد هرکاری کردم اونو ازش جدا کنم نشد که نشد آخر سر پیمان مجبور شد لباس بپوشه و با ما بیاد...

سرم وبه شیشه تکیه دادم .تکون های ماشین باعث شد خوابم بگیره واصلا نفهمم که علی وپیمان راجب چی صحبت میکنن

جلوی خونه پیاده شدیم ونفری یه دونه از وسایل ها رو بردیم بالا .علی دروباز کرد وسایل ها رو همونجوری کنار آشپزخونه ول کردم ورفتم اتاقم .بعد از عوض کردن لباسم با یه تاب شلوار به یه خواب راحت رفتم.....

صبح با صدای زنگ موبایل علی از خواب بیدار شدم لعنت فرستادم به هرکی بود که این موقع زنگ زد .دستمو بردم سمت علی وتکونش دادم

-علی ،علی ؟

romangram.com | @romangram_com