#پناه_زندگی_پارت_356

بالاخره بعد از چند دقیقه از اتاق اومد بیرون .یه شلوار مشکی پارچه ای کاغذی خوش دوخت پوشیده بود با پیراهن چهارخونه که آستین هاش کوتاه وبود .

اینجور تیپ زدنش رو خیلی دوست دارم احساس میکنم مرد زندگیم یه آدم پخته ای ومیشه بهش تکیه کنم

اومد نزدیکم شصتش رو کشید روی لبم وگفت: چند بار بگم میری بیرون اینقدر رژ نزن ،موهای خوشگلتم گذاشتی بیرون

-اذیت نکن علی کلی براشون زحمت کشیدم

-باشه بریم ...

دارم وسایل هامو جمع میکنم خیلی ناراحتم .این مسافرت چند روزه خیلی بهم خوش گذشت کلی روحیه امو عوض کرده بود یه جورایی آرامش داشتم .بهترین مسافرت عمرم بود بدون هیچ دعوا ودخالت های خانواده ایی ....امیدوارم بازم این مسافرت ها داشته باشیم سه نفره .ساعت پنج قطار راه میفته علی کلی این درواون در زد تا برای شب باشه ودوباره بهمون خوش بگذره .برای آخرین بار رفتیم زیارت کردیم ودوباره توی همون حیاتش در کنار پناه ازش خواستیم که خوشبختیمون ونگه داره وهیچ جوره ازمون نگیرتش ....

سوار قطار شدیم پناه شیطون شده بود وخلی اذیت میکرد همش روی سر علی بود علی هم با حوصله باهاش بازی میکرد واون هم میخندید .دست های تپل وکوچولوش رو توی دستم گرفتم وبوسیدم .کاش خدا تو رو زودتر بهمون میداد احساس میکنم هزار برابر قبل خوشبخت ترم...

هوا خیلی سوز داشت وسرد بود مخصوصا طرف های مشهد که همیشه هوا سرد بود .اینقدر خسته بودیم که نفری یه دونه پتو روی خودمون کشیدیم وبه خواب رفتیم ....

باورم نمیشد کل راه رو خواب بودم واقعا چه خوش سفرم البته علی هم بیشتر راه رو خواب بود ویه ذره اش رو هم با پناه بازی کرده بود از قطار پیاده شدیم ..قرار بود پیمان بیاد دنبالمون .چشم چرخوندم واونو منتظر دیدم رفتیم نزدیکش وبعد از سلام واحوال پرسی سوار ماشین شدیم .

علی :چه خبر از شرکت؟

-توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاد همه چی هم خوبه

-خب خداروشکر

گفتم:چه خبر از مامان ،پریسا همه خوبن؟

romangram.com | @romangram_com