#پناه_زندگی_پارت_354

از حرم که اومدم بیرون چشم چرخوندم تا شاید علی رو پیدا کنم اما نبود چادرم وتا کردم گذاشتم توی کیفم ورفتم برای یکم خوراکی بخرم ودوباره برگردم همینجا ...

دستهام پر از پلاستیک بود از مای بیبی بگیر تا بستنی ...اومدم دیدم علی با یه دستش پناه رو گرفته یه دستش هم گوشیش .رفتم نزدیکش وگفتم: زیارت قبول

برگشت سمتم وبا اخم هایی درهم گفت: معلوم هست تو کجایی ؟تو ساعت ما رو اینجا کاشتی ؟

خواستم برای توضیح بدیم که گفت:موهاتو بذار داخل توی حیات حرم آقا هم مردم کنترل چشمهاشون رو ندارن ورفت.

شالم وکشیدم جلو راه افتادم اون جلو برای خودش میرفت منم حس کسی وداشتم که ضایع شده وداره برمیگرده

وارد هتل که شدیم اون با آسانسور رفت منم با پله ها .نمیدونم چرا اینجوری میکرد چیکار کرده بودم مگه .یه ذره وسیله احتیاج داشتم رفتم بخرم

وارد اتاقمون شدیم شالم رو برداشتم وموهامو باز کردم وبهشون تابی دادم سریع تاب وشلوارم رو پوشیدم میخواستم اینجوری خودم وریلکس کنم وکمی آرامش بگیرم

پناه رو گرفتم بغلم وشیشه رو گذاشتم دهنش آروم آروم بهم نگاه کرد وخورد که آخر سر خوابش برد .خم شدم بوسش کردم وگذاشتم کنارم خودمم کنارش دراز کشیدم وخوابیدم

با احساس چیزی که روی صورتم راه میره از خواب پریدم .علی بود محلش نذاشتم وپشتم کردم بهش

-خانمی من قهره؟

.......

-آخه قربون اون نازکردنت من بشم دو ساعت ازت خبری نیست گوشیت هم در دسترس نیست خب عصبی شدم دیگه ببخشید

-باید سرم داد بزنی ؟

romangram.com | @romangram_com