#پناه_زندگی_پارت_353


با تکون هایی بهم خورد از جا پریدم علی بود که پناه رو گرفته بود دستش .گفت:نترس خانمم نترس منم

-چی شده

-صبح خانم قشنگم بخیر

-صبح بخیر چرا بیدارم کردی ؟

-چون دخملون گرسنه اس منم نمیتونم الان براش شیر درست کنم

خندیدم وپناه رو ازش گرفتم وچسبوندم به خودم وبوسش کردم .علی وپناه زندگی منن اگه خدای نکرده نباشن منم دیگه نیستم

قطار که از حرکت ایستاد علی وسایل هامون رو برداشت منم پناه رو بغل کردم واز قطار پیاده شدیم ..خیلی وقت بود مشهد نیومده بودم واقعا دلم اینجا رو میخواست دلم آقا رو میخواست ...یاد نامزدیمون افتادم که با علی اومدیم اینجا غروب های پاییز توی حرم میشستیم واز ته دلمون دعا میکردیم .توی حیاتش قدم میزدیم همین جا بود که با هم عهد کردیم هیچوقت همدیگر وتنها نذاریم هیچ وقت خیانت نکنیم آره به خودت قسم خوردیم تا الان هم پای قسممون موندیم....

مستقیم رفتیم هتل .علی رفت دوش گرفت منم سفارش دادم یه چیز بیارن بخوریم .علی از حموم اومد بیرون وحمله برد به روی صبحونه

-بمیرم این همه گرسنه ات بود

با همون دهن پر سرش رو تکون داد خندیدم وگفتم: منم میرم یه دوش بگیرم

بعد از این که دوش گرفتیم یککم استراحت کردیم ورفتیم حرم .پناه رو علی میبرد من نمیتونستم میون اون همه شلوغی پناه رو نگه دارم میترسیدم بلایی سرش بیاد.....

مهتاب


romangram.com | @romangram_com