#پناه_زندگی_پارت_352
-میدونم از اندامت همه چی مشخص این همه لاغر
-خودت که میدونی طاقت کم محلی های تورو ندارم
-گذشت دیگه مهتاب این هم یه دوری از زندگی ما بود متاسفانه تلخ بود بیا به تلخی هاش فکر نکنیم وتا میتونیم توی این مسافرت دونفره خوش باشیم
-باش قبول
لبتابش رو بیرون آورد ویه فیلم گذاشت تا نزدیک های ساعت نه فیلم نگاه میکردیم .احساس کردم خیلی گرسنه ام ته دلم مال مال میره
-علی تو گرسنه ات نیست
-چرا خیلی گرسنه امه
-پس چرا هیچی نمیگی ؟
از توی کیفم ساندویج هایی رو که درست کرده بودم رو بیرون آوردم ودادم بهش وگفتم:گلم گرسنه ات بهم بگو خب یه عالمه خوراکی آوردم
-ترسیدم هیچی نداشته باشیم شرمنده بشیم
-اینقدر به خونه داریم شک داری ؟یعنی من میخوام برم مسافرت حواسم به خورد وخوراک شوهر وبچم نمیشه
-ببخشید ببخشید
خندیدم وشروع کردیم به خوردن خیلی خوش میگذشت .مسافرت رفتن توی شب رو خیلی دوست داشتم مخصوصا اگه با قطار باشه....
romangram.com | @romangram_com