#پناه_زندگی_پارت_351
شام رو کنار همدیگه خوردیم وپیمان ما رو به راه آهن برد.....
ز ماشین پیاده شدیم پیمان وبوسیدم وگفتم:داداش مواظب خودت باشیا برنگردم ببینم لاغر شدی ؟
-بچه که نیستم برین به سلامت
-حواست به مامان باشه ها خب مواظب خودت باش عزیزم
علی هم باهاش خدافظی کرد .بعد از این که بلیطمون رو دادیم کوپه خودمون رو پیدا کردیم وتوش نشستیم .خداروشکر به غیر از ما کس دیگه ای نبود برای همین شالم رو آوردم واز پشت وانداختم دورم .کلاه پناه رو هم از سرش برداشتم
-میگم چه نعمتیه این پناه
به علی نگاه کردم بعد هم نگامو ازش گرفتم وبه پناه دوختم
-آره خداروباید روزی هزار بار شکر کنیم .
-من باید دوهزار بار شکر کنم
-چرا؟
هزاربار بخاطر مامان بچم هزار بار هم به خاطر بچم
تکیه ام رو دادم به صندلی وگفتم: توی این مدت خیلی اذیت شدم
romangram.com | @romangram_com