#پناه_زندگی_پارت_350
-ماشین هامون وفروختم به جاش یه 206خریدم ایشالله دفعه بعد بالاترش رو میخرم
-خیلی خوبه واقعا عالیه
-میدونستم خوشحال میشی
-معلومه موفقیت تو موفقیت منم هست.....
پناه رو دادم به علی وخودم هم دروبستم وبا ماشین 206علی که تازه امروز تحویل گرفته بود سمت خونه مامان رفتیم اول رفتیم خونه فرخنده خانمینا دوست نداشتم بعدا برای این هم حرف در بیارن
دروزدیم بعد از چند دقیقه فرخنده خانم دروباز کرد با دیدن ما لبخندی زد وگفت :ااااا؟شمایین فکر میکردم برای خدافظی نمیاین
گفتم:چرا نباید میومدیم ما که هرجا بریم اول از شما خدافظی میکنیم
-هی چقدر دلم میخواست منم باهاتون میومدم
علی:ایشالله دفعه بعد همگی با هم میریم
-فکر نکنم اگه میخواستین این بار ببرین
-مامان ما نذر داشتیم قرار بود خانواده کوچیک ما چند روز بریم پابوس آقا برگردیم
-باشه من که حرفی نزدم
خلاصه الکی الکی داشت مسافرت رو زهرمارمون میکرد .بعد از این که فهمیدم چه بدی در حق حدیث کرده بودند بشتر ازش بدم اومده بود .از جانب حدیث هم احساس خطر میکردم دلم نمیخواست هیچ جوره علی رو ازدست بدم بعد از این از همه خدافظی کردیم اومدیم خونه خودمون .مامان در وباز کرد از همون اول خوشحال بود حسرت توی صداش کاملا معلوم بود اما یه بار هم ناراحت نبود که چرا ما خودمون داریم میریم وهمش برامون آرزو میکرد که سفر خوبی داشته باشیم
romangram.com | @romangram_com