#پناه_زندگی_پارت_346
خلاصه رفتم پیشش وباهاش صحبت کردم وگفتم که دوسش دارم اما نمیخوام همسر آیندم یه همچین آدمی باشه نمیخوام گذشته بدی داشته باشه .حرفهام خیلی روش اثر گذاشت حدیث تغییر کرد چادری شد بیرون که میرفت سرش همش پایین بود .انگار عشق دروغش من رو باور کرده بود خانواده ها که دیدن حدیث منتظر این که من برم خواستگاریش فرستادن خارج تا درس بخونه فکر میکردن اینجوری از سرش میفته .حدیث رفت خارج برای منم مهم نبود که چه بلایی سرش میاد مامان وخاله باید عذاب وجدان میگرفتم ولی ته دلم بعضی وقتها از خودم بدم میومد که چرا همچین کاری باهاش کردم...
بزرگ که شدم زمزمه های مامان برای رفتن به خواستگاری حدیث شروع شد اما من نمیخواستمش سیریش شدن آخر سر منم به عشقم اعتراف کردم دعواهای زیادی داشتیم آخر سر که مامان دید حریف من نمیشه اومد خواستگاری .بدون این که حدیث بفهمه ازدواج کردیم یعنی هیچ کس بهش خبر نداده بود تا این که اومد ایران وقتی فهمید ازدواج کردم وبچه هم دارم به چشمهای خودم نابود شدنش رو دیدم دلم براش سوخت این کاری بود که من در حقش کرده بودم نباید با احساساتش بازی میکردم خودم ومقصر میدونستم برای این که کمی از عذاب وجدانم کم بشه سعی کردم کمی بهش کمک کنم تا با این موضوع کنار بیاد اما حواسم نبود که خانم کوچولو من بهم شک کرده ....
خندیدم وگفتم: پس مامانت برای همین از من خوشش نمیاد
-شاید
-حدیث چرا بیخیال تو نمیشه حالا که تو هم زن داری هم بچه.احتمالا مامانت وخاله زیر گوشش خوندن که مهتاب طلاق میگیره وبچش رو هم میبره تو با علی ازدواج میکنی
-عمرا
-بله عمرا .حالا که فهمیدم موضوع چیه باید حواسم وبیشتر به زندگیم جمع کنم
-آره دیگه کم محلی نداریم میدونی که من چقدر حساسم
-بله آقا
واقعا توی زندگیم چه خبرهایی بوده ومن ازش بی خبر بودم .
..................
صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم .پناه بغلم بود بغلش کردم وگذاشتمش کنار دویدم سمت تلفن
-بله
romangram.com | @romangram_com