#پناه_زندگی_پارت_343
انگار بادش خالی شد بدون این که چیزی بگه رفت تا لباسش رو عوض کنه .اومدم آشپزخونه وغذا رو کشیدم سرم وبلند کردم با دیدن پناه که توی بغل علی وداره پستونک میخوره الکی گریه کردم وگفتم: ای خدا تو باز این وبیدار کردی
علی پناه وبوس کرد وگفت:بدون عشق بابایی که شام به آدم نمیچسبه
-شب نمیخواله علی کلافه میشم
-قربونت برم نخوابید خودم باهاش بازی میکنم
چیزی نگفتم وشروع کردم به غذا خوردن ...
-چه خبر
نگاهی بهم انداخت وگفت:هیچی امروز پیمان اومد شرکت
-واقعا
-آره
-حالش چطوره؟
-سعی میکنه خوب نشون بده!!!
-دلم براش خیلی میسوزه علی .اصلا طاقت ناراحتی پیمان ندارن از همون بچگی هم وقتی ناراحت بود یا گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم کاش میشد یه کاری بکنیم
romangram.com | @romangram_com