#پناه_زندگی_پارت_342
-کاری نکردم
-به هرحال دستتون درد نکنه زحمت کشیدین
-خواهش میکنم مواظب خودتون باشید خدافظ
-خدافظ
هیچ وقت مهسا بهم نمیگفت:مواظب خودت باش یعنی هیچ وقت براش مهم نبود که من مواظب خودم باشم یا نه .معلومه که نبود
سرم وتکون دادم تا هرچی فکر مربوط به مهسا از مغزم بزنه بیرون......
مهتاب
به میزی که چیده بودم نگاه کردم قشنگ شده بود ،غذای مورد علاقه علی رو درست کرده بودم خسته شدم از این همه ضعف میخوام زندگیم رو از نوع بسازم نمیخوام دوباره کاری کنم که علی رو از دست بدم باید افسار زندگیم واز دست فرخنده خانم وحدیث بکشم بیرون آره افسار این زندگی دست منه یعنی باید باشه هیچک هم جز من وعلی حق نداره از دستمون بگیره
توی آیینه خودم رو نگاه کردم یه تاب دوبنده مشکی با شلوار لی پوشیده بودم موهامو اتو کرده بودم وباکلیپس جمع کرده بودم .باید میرفتم موهامو رنگ میکردم بلکه از این حال وهوا در بیام
صدای در که اومدم بیرون علی سرش پایین بود نگاهی بهم انداخت ویه ابروش رفت بالا سعی کردم نخندم ویه ذره لبخندم برای عشوه هام باشه.اومد سمتم دستی به موهام کشید وگفت: مثل همیشه معرکه شدی عشق من
لبخندی زدم وکتش وازش گرفتم وگفتم: تا لباستو عوض میکنی غذا رو میکشم
-نفس بابایی کجاست
-خوابه
romangram.com | @romangram_com