#پناه_زندگی_پارت_341


توی راه گفتم به بیرون پنجره نگاه میکردم سوال های زیادی راجب غزل توی ذهنم بود اما خب دلم نمیخواست رفتاری بکنم که مردم بتونند ازم سواستفاده کنن .برای این آدم ها نباید احساسات به خرج داد .باید سنگ بود سنگ

-حالتون خوبه آقا پیمان

-بله خوبم

-خیلی عوض شدین!!

با تعجب نگاهش کردم !عوض شدم ؟

-بله قبلاها خیلی شاد تر بودین

-همیشه روزگار اونجوری که ما میخوایم نمیچرخه

-کم وبیش از زندگیتون خبر دارم

-بله از کنجکاوی بیش از حدتون هم خبر دارم

بدون این که تیکه ام رو به خودش بگیره گفت:مسافرت حالتون رو بهتر میکنه

مسافرت؟فکر بدی نبود باید بهش فکر میکردم...چیزی که برام عجیب بود این بود که این غزل مغرور که توی دانشگاه به هیچ کس محل نمیذاشت الان چقدر خودش رو به من نزدیک میدونه .اون غزل پولداری که شهره دانشگاه بود هر روز با یه ماشین میومد بهترین تیپ های ممکن ومارک دار رو میپوشید .جوری راه میرفت انگار همه زیر دستش .اون دختر خوشگل که با چشمهای عسلی وکشیده ،پوست سفید بینی قلمی ولب کوچیک که همیشه خدادادی قرمز بود داره خودش رو به من میچسبونه عجیبه خیلی عجیب

جلوی مکانیکی پیاده شدم وگفتم: ازتون ممنونم لطف بزرگی در حقم کردید


romangram.com | @romangram_com