#پناه_زندگی_پارت_340

پوزخندی زدم وگفتم: با اجازه شما

-خدافظ

از شرکت رفت بیرون منم دنبالش ،سوار 206مشکیش شد ومنتظر شد تا من هم ماشینم رو ببرم بیرون تا بره .سوار ماشین شدم اما هرکاری کردم روشن نشد که نشد.همین هم مونده بود که جلوی این دختر پولدار ضایع بشم داشتم زور میزدم وتوی دلم دعا میخوندم که روشن شه وآبروم ونبره که با صدای تق تق پنجره سرم وبرگردوندم

غزل بود پنجره رو کشیدم پایین وگفتم: مشکلی پیش اومده

اینجا خودم ضایع شده بودم پس کمی اخلاقم رو نرم کردم وگفتم: بله روشن نمیشه

-کاری از دست من برمیاد

-فکر نکنم

-من یه فکری دارم

-چی

-من شما رو میرسونم جلوی یه مکانیکی ،اینجوری بهتره البته اگه بخواین

-براتون زحمت نباشه

-نه زحمتی نیست

منتظر موندیم تا مهندس خلیلی ماشینش رو برداره وما بریم.بالاخره با هزار بدبختی ماشین واز پارکینگ در آوردیم...

romangram.com | @romangram_com