#پناه_زندگی_پارت_339


-فعلا

از اتاق اومدم بیرون ،رفتم سمت اتاق غزل درزدم

با دیدنم از جاش پا شد وگفت: بله کاری داشتین باهام

- گزارش کارهایی رو که توی این مدت نبودم میخوام

این وگفتم اومدم بیرون .پشت میزم نشستم تصمیم داشتم اینقدر توی کارم غرق بشم که نه مهسایی فکرم رو مشغول کنه نه هیچ دختر دیگه ای که ارزشش ونداره

با صدای در سرم وبلند کردم غزل رفیع اومد داخل چند تا پوشه رو گذاشت جلوم.نگاهی سرسری بهش انداختم وگفتم: خیلی زود برشون میگردونم

-لازم نیست

-چطور ؟بهشون احتیاج نداری

-نه من این ها رو برای شما آماده کردم

-هه لطفا از این محبت ها در حق من نکنید

به چشمهای عسلیش نگاه کردم ناراحت شده بود دلم نمیخواست اینجوری باشم اما این رفتاری بود که باید در مقابل دخترها میکردم همین .

کارهام که تموم شد وسایلم رو جمع کردم واومدم بیرون علی رفته بود خونه واکثر مهندس ها هم رفته بودند همزمان با بیرون اومدن من غزل رفیع هم اومد بیرون...نگاهی بهم انداخت وگفت:تشریف میبرین


romangram.com | @romangram_com