#پناه_زندگی_پارت_338
-فعلامامانم
از خونه اومدم بیرون ووسوار ماشین شدم .از همون موقع کافی شاپ دیگه نه مهسا بهم زنگ زده بود نه من دلم میخواست بهش زنگ بزنم یه جورایی ازش زده شده بودم.خیلی راحت ولم کرد وخیلی جالب هم دکم کرد هه
وارد شرکت شدم دروکه باز کردم غزل رفیع برگشت سمتم چند لحظه مبهوت نگاهم کرد وبعد هم لبخند زد احساس کردم خیلی خوشحال شدم بدون اهمیت بهش با بقیه سلام واحوال پرسی کردم ورفتم علی با مهتاب صحبت میکرد .منتظر نشستم تلفنش که قطع شد اومد سمتم وگفت:چقدر خوشحالم کردی
-جدی ؟
-معلومه
-فکر میکردم سرکار راهم ندی
-خب تصمیمش رو داشتم ولی خواهرت ضمانتتو کرد
-مهتاب از بچگی هوای منو داشت
-به هرحال من کارمند افسرده وتنل نمیخوام
-چشم
-مدیون هم هستی اگه فکر کنی من پارتی بازی کردم
-نه خیالت راحت از این فکرها نمیکنم
-خوبه میتونی بری سرکارت
romangram.com | @romangram_com