#پناه_زندگی_پارت_337
خندیدم وخودمو چسبوندم بهش .نمیدونم چقدر گذشت که همونجا خوابم برد
به قیافه خودم توی آینه نگاه کردم ،احساس کردم خودم رو نمیشناسم صورتم پر از ریش شده بود چشمهای پف کرده لبهای خشک شده .حالم از خودم بهم خورد حالم از ضعیف بودن خودم بهم خورد .نمیتونم که تا آخر عمر بشینم خونه ودرودیوار ونگاه کنم از امروز برمیگردم سرکار خودم ومیسپارم دست تقدیر به هرحال یه بلایی سرم میاره دیگه
رفتم حموم یه دوش آب گرم بدجور حالم وجا آورد .درکمدم وباز کردم یه شلوار کتان کاغذی یشمی پام کردم با یه پیرهن به همون رنگ پوشیدم .موهام وبه بالا درست کردم حالا قیافه ام خیلی بهتر وقابل تحمل تر شده بود
از اتاق اومدم بیرون مامان توی آشپزخونه بود رفتم سمتش مامان برگشت وبا لذت نگام میکرد چقدر این همه مدت اذیت کرده بودمش
-شرمندتم مامان
-شرمنده چی پسرم
-باید یه باری از دوشت بردارم اما همش بارم روی دوشت همش نگرانمی
-من سلامتی وشادی شماها رو میخوام
-جبران میکنم مامان
-جایی میخوای بری؟
-آره میخوام برم ببینم اگه علی هنوز بیرونم نکرده میذاره برگردم
خندید وگفت: برو پسرم خدا به همرات
romangram.com | @romangram_com