#پناه_زندگی_پارت_336
مریم:به خدا من اینقدر تنهایی بچه ها رو میشستم که نگو ازهمون موقع هم گردن درد هم شروع شد
مژگان:میدونم خواهرمن همه که شانس بعضی ها رو ندارن
فرخنده خانم خودش رو انداخت وسط وگفت:دوتا پسرخوب تحویل دادم ببین چی پس دادن
عصبی به علی نگاه کردم که یعنی پاشو بریم اونم که جو ومناسب ندید پاشد .ازهمه خدافظی کردیم واومدیم .توی راه پناه خوابید ومن هم با چشمهام دنبال داروخونه میگشتم تا قرص بخرم.گفتم:همینجا نگه دار
-چی میخوای
-قرص
-مگه خیلی درد داری
-آره
-نمیخواد میریم خونه استراحت میکنی خوب میشی خانمم
-باشه
اصلا حوصله بحث نداشتم برای همین بیخیال شدم وبه خیابون نگاه کردم.
توی خونه علی پناه رو گذاشت روی تخت گذاشت وبرگشت سمتم وگفت:قربونت برم بیا بشین خوب میشی
روی مبل نشستم ونبات داغی رو که علی درست کرده بود رو میخوردم .پتو رو کشید روم خودمو جمع کردم و روی پاش خوابیدم .خم شد وصورتم رو بوس کردم برگشتم سمتش نگاهم میکرد با اشاره بهم گفت:عاشقتم
romangram.com | @romangram_com