#پناه_زندگی_پارت_335


لبخندی زدم واومدم سمت اتاق .رفتم نزدیک پناه وبرش داشتم وقربون صدقه اش رفتم بهترین هدیه ای بود که خدا توی زندگیم بهم داده بود .هرکاری کردم که دوباره بخوابه ومن راحت باشم نخوابید ناچار بغلش کردم وبردم توی جمع .مژگان تا بچه رو دید اومد سمتم وپناه رو گرفت ورفت داشتم با سارا صحبت میکردم که شیرین کاری های حدیث جذبم کرد وناخودآگاه نگاهشون کردم

-آقا علی بفرمایید چایی

-خیلی ممنون من چایی نمیخورم

-اوا چرا؟

-من بعد از غذا معمولا چایی نمیخورم

دروغ میگفت عادتش بود بعد از غذا چایی بخوره .رفتم نزدیک ودوتا چایی برداشتم لبخندی زدم به علی وچایی رو بهش تعارف کردم اونم لبخندی زد وچایی وازم گرفت .قیافه اشون دیدنی بود یعنی نمیدونستن باید چیکار کنن امروز علی خوب هوامو داشت یادم باشه بعدا جبران کنم....

به میوه های توی دستم نگاه کردم وتصمیم گرفتم اول سیب رو پوست بگیرم در مقابل چشم های حسرت زده حدیث به علی تعارف میکردم وبا هم میخوردیم .

علی از این همه کارهام شک کرده بود اما راضی بود از لبخندهاش معلوم بود انگار جفتمون کمبود محبت همدیگر وداشتیم .از بوی که اومد متوجه شدم بله پناه خانم خراب کاری کرده به علی نگاه کردم که بریم عوض کنیم .با هم بلند شدیم رفتیم دستشویی .زیر آب گرفتیمش میخندید خنده که نه قهقهه میزد .ماهم به تبع از اون میخندیدم وقربون صدقه اش میرفتیم بعد از این که دوباره پوشکش کردیم برگشتیم توی جمع

مژگان:علی کهنه بچه میشوری

-کهنه تو رو که نمیشورم برای بچمو میشورم اول کهنه قدیمی شده الان بهش میکن مای بیبی

-این کارها وظیفه مادر بچستا نه؟

-توی دهات شما آره


romangram.com | @romangram_com