#پناه_زندگی_پارت_334
علی نگاهی به من کرد ونگاهی هم به حدیث .استرس شدید داشتم اگه حدیث وبرای رقص انتخاب کنه من نابودم اما حرفش...
-ترجیح میدم رقص با خانمم رو از دست ندم
از خوشحالی روی پاهام نبودم انگار توی دلم داشتن قند میسابیدن دست علی رو گرفتم وخیلی نرم باهاش رقصیدم اون دفعه بهترین رقصم رو کردم دلبری های من برای علی وقتی که میدیدیم مامانش وخاله اش وحدیث نگاه میکنن
آهنگ که تموم شد سارا بلند اعلام کرد که غذا حاظره ،هممون به سمت سفره رفتیم خواستم برم کنارسارا بشینم چون جا نبود اما علی دستم و گرفتم ورفت کنار وبرام جا باز کرد،نشستم کنارش .حس قشنگی داشتم حس این که علی دوباره برای من شده ،علی هنوز دوسم داره هیچکس هم نمیتونه واون رو از من بگیره
غذا رو کنار هم خوردیم .احساس دل درد شدیدی میکردم دلم تیر میکشید سریع رفتم دستشویی اخم های توی هم رفت .درد شدیدی داشتم همیشه همینجوری بود .اومدم برم بهشون کمک کنم که علی دستم رو گرفت وگفت:تو بشین لازم نکرده با این حالت کار کنی
با تعجب گفتم:علی
-چیه دیگه حالت های زنم وحفظ کردم
نشستم کنار علی وسعی کردم با نشستن کمی از دردش کم کنم .همه دوباره برگشتن سر جاهاشون صدای نق نق پناه که بلند شد ازجام بلند شدم
علی گفت:من برم
-نه شیر میخواد خودم باید برم
-بلندش نکنی برگردونیشا بشین
-چشم
-برو عشقم
romangram.com | @romangram_com