#پناه_زندگی_پارت_333
-باهاش دعوا کرده
-جدی ؟چی گفته
-گفته این کارها برای شرکت اگه مشکلی داشتی میتونی از مهندس های شرکت کمک بگیری
-آفرین به علی ...
-میدونی سارا علی خیلی مهربون یه جورایی نمیخواد هیچ کس وناراحت کنه همین باعث شده دخالت توی زندگیمون زیاد باشه،همش نگران ناراحتی منه از نگاهاش میفهمم اما دلش هم نمیخواد مامان ازش ناراحت بشه متاسفانه مامان هم از این موضوع سواستفاده میکنه.
سارا هم اومد نشست کنارم وگفت:باور کن هنوز که هنوز توی زندگی ما هم دخالت میکنن اما من مثل تو حساس نیستم یه جورایی بیخیال شدم من نمیتونم به خاطر چهارتا حرف زندگی خودم رو داغون کنم که میتونم
-حق با تو من خیلی حساسم اما واقعا کارهای این ها حرص خوردن هم داره
-میدونم اما سعی کن علی رو توی مچ خودت نگه داری کاری نکن علی با خودش بگه مهتاب که ازم ناراحته حداقل کاری کنم مامانم ازم ناراحت نشه .من متوجه رفتارشماها شدم حالا که علی ب خاطر تو کاری کرده بهتره تو هم یه قدم سمتش بری
به حرفهای سارا فکر میکردم راست میگفت بهترین کار همین بود .شیر دادن پناه که تموم شد رفتم توی جمع وکنار علی نشستم.همزمان با نشستن من حدیث هم از اتاق اومد بیرون نه من بهش محل گذاشتم نه علی ...
پسرخاله های علی شروع کردن به آهنگ گذاشتن ورقصیدن .چشم وابرو اومدن خاله ومامان علی رو به حدیث دیدم فهمیدم خبریه ...بله اونها میخواستند حدیث با علی برقصه من حرص بخورم ...
سریع به علی گفتم:بریم برقصیم ؟؟
حدیث اومد سمتمون وگفت: علی آقا برقصیم؟
romangram.com | @romangram_com