#پناه_زندگی_پارت_332

-به قرآن باهاش دعوا کردم گفتم اگه مشکلی داره میتونه از مهندس های شرکت کمک بگیره

-واقعا؟

-به جون پناه که همه زندگیم .دیگه خسته شدم میخوام کاری وبکنم که خودم میخوام نه مامان

حدیث از اتاق اومد بیرون ،چشمهاش قرمز بود سرم رو انداختم پایین اصلا نمیخواستم نگاهم به نگاهش بیفته اون لعنتی باعث میشه که من هر لحظه از مهتاب دور بشم من این رو نمیخوام

خاله ومامان فرخنده رفتند سمتش .حدیث میگفت که همین الان از اینجا برن هرچی که مامان وخاله باهاش صحبت میکردن اما اون گوشش بدهکار نبود آخر هم اونو بردن توی همون اتاق ...برام مهم نبود به ساعت نگاه کردم وگفتم: مهتاب عزیزم وقت شیر دادن پناه

مهتاب هم به ساعت نگاه کرد وپناه وبغل کرد ورفت آشپزخونه.....

مهتاب

با دیدن سارا توی آشپزخونه لبخندی زدم وگفتم: کمک نمیخوای

-نه ممنون

-وای سارا این حدیث چرا اینجوری میکنه

-خیلی لوس اون موقع ها خیلی شدت داشت الان خیلی بهتر شده

-واقعا؟

-آره.حالا چرا علی این همه زود از اتاق اومد بیرون

romangram.com | @romangram_com