#پناه_زندگی_پارت_331
-کجا؟
-من کلی نقشه آوردم میدونم کمکم میکنی
علی خواست چیزی بگه که فرخنده خانم گفت :پاشو مادر پاشو
علی بلند شد وبا حدیث به اتاق رفتند ونگاه منم پشت اون اتاق موند
اصلا دلم نمیخواست برم توی اون اتاق اما توی جمع خیلی زشت بود که بگم نمیام .با بی حوصلگی روی تخت نشستم وبه حدیث که داشت نقشه هاش رو درمیاورد نگاه میکرد احساس میکردم چقدر ازش بدم میاد دلم پیش مهتاب بود آره من نمیخوام اون ناراحت بشه برای همین اخمی کردم وگفتم: بین دخترخاله کارهای نقشه کشی برای اداره اس نه توی خونه مشکلی داری میتونی از مهندس های شرکت کمک بگیری
-ولی علی ....
-من اینجا اومدم مهمونی اونم با خانواده ام به خاطر کارهای تو ک ه من نمیتونم بیخیال خوشی اون ها بشم
-حالا اگه مشکل منو حل کنی چی میشه
-ازمهمونی به این خوبی جا میمونم ..
دیگه حوصله نداشتم بیشتر از این به حرفهاش گوش بدم از اتاق اومدم بیرون به مهتاب نگاه کردم که داشت بهم نگاه میکرد از ته دلم بهش لبخند زدم آره من وقتی میتونم پیش مهتابم باشم چرا باید به خاطر مامان واحترام خودم واونو اذیت کنم
نشستم کنارش ودرگوشش گفتم:مهتابم ؟
-هیچی نگو علی هیچی نگو
romangram.com | @romangram_com