#پناه_زندگی_پارت_330
راست میگفت ناخودآگاه قیافه ام کج شد وگفت :اشکال نداره برگشتنی برات میخرم
-راس میگی ؟
-آره
خندیدم وصدای آهنگ رو زیاد کردم ،صدای جهانبخش روحمو به پرواز در آورد
جلوی خونه ساراینا که رسیدیم دلشوره بدی سراغم اومد احساس میکردم امروز روز خوبی نخواهد بود ومهمونی رو برام خراب میکنن
وارد خونه شدیم همه به احترامون بلند شدن .با سارا روروبوسی کردم وبهش تبریک گفتم با دیدن حدیث نفسم رو بیرون فرستادم وگفتم:سلام حدیث جان خوبی؟
-خیلی ممنون شما خوب هستین؟
-خوبم ممون
کنار علی نشستم وپناه هم روی دستم خوابوندم چون کمرش درد میگرفت زیاد میشست.فرخنده خانم نگاهی به جمع انداخت وگفت: پیمان چطوره؟
-خوبه
-شانس نداری مهتاب جون همیشه توی مناسبت ها باید دلت خون باشه وخانوادت درگیرب میرم
ابروهام ودادم بالا وسرم وتکون دادم سعی کرد به حرفهاش گوش ندم اما صدای نکره حدیث باعث شد اعصابم به کل خورد شه
-خب علی بریم؟
romangram.com | @romangram_com