#پناه_زندگی_پارت_329


-باشه

علی رفت ومنم زنگ زدم به مامانم ،متاسفانه پیمان هنوز هم حالش بد بود وبا کسی صحبت نمیکرد

..........................

لباس قرمز وپفی پناه رو تنش کردم ومنتظر شدم که علی هم بیاد ،وقتی از اتاق اومد چند لحظه نگام روش موند واقعا خوشگل شده وخوشتیپ شده بود ،یه لباس مردونه آستین کوتاه سرمه ای با یه شلوار مشکی کاغذی اونم یه نگاه به من کرد یه مانتو قهوه ای تا روی زانو پوشیده بودم با شلوار پارچه ای مشکی که خیلی خوش دوخت بود بهم میومدم موهای رنگ کرده ام رو هم کج روی صورتم ریخته بودم

-چه کرده خانمم

-خودت وندیدی

اومدیم پایین وسوارماشین شدیم توی راه به یاد دوران نامزدیمون که همیشه میرفتیم بستنی میخوردیم هوس بستنی کردم وگفتم:علی

-جونم

-یه چیز میخوام ؟

-شماامر کن

-بریم بستنی بخریم ؟

-خانمم این همه تیپ زدیم زندگیمون کثیف میشه


romangram.com | @romangram_com