#پناه_زندگی_پارت_328
-لذت خودش رو داشت
جلوی خونه که رسیدیم منتظر شدم علی ماشین رو پارک کنه،پناه رو ازم گرفت وگفت: بده من کمرت درد میگیره
پناه رو بهش دادم ورفتیم بالا دروبراش باز کردم ،پناه رو گذاشت روی تخت خودش اومد پیشم از پشت بغلم کرد وسرش رو فرو کرد توی موهام وگفت:چقدر دلم هواتو کرده بود
حرفی نزدم وفقط نگاش کردم اونم نگام کرد وگفت:چشمهات قرمزه خیلی خسته ای بریم بخوابیم
دست وصورتم رو شستم ورفتیم که بخوابیم
صبح کمی زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم ،دوش گرفتم وموهام وآزاد گذاشتم تا خشک بشن خودمم شروع کردم به رسیدگی به کارهام ،صبحونه درست کردم ،لباس های خودم وعلی رو برای مهمونی شب آماده کردم،وهمین طور لباس پناه رو
علی ازخواب بیدار شد وبا چشم های یکی باز ویکی بسته اومد جلوم وگفت:صبح بخیر
-صبح شما هم بخیر
-کی از خواب بیدار شدی ؟
-یه یه ساعتی میشه
-چه سحرخیز شدی ؟
-خوابم نمیبرد بلند شدم کمی به کارهام برسم
-باشه من میرم یه دوش بگیرم
romangram.com | @romangram_com