#پناه_زندگی_پارت_326
سرش رو با کلافگی تکون داد وگفت: برو بیرون مهتاب
-آخه برادر من اوون مهسا ارزشش وداره که ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که سینی صبحونه رو پرت کرد وگفت: د لعنتی مگه نمیگم برو بیرون ؟چرا تنهام نمیذارید ؟بابا بذارید به درد خودم بمیرم دیگه چی از جون من میخواید
-باشه باشه تو آروم باش من میرم بیرون
دروباز کردم واومدم بیرون به مامان نگاه کردم که پناه رو بغل کرده وداره گریه میکنه منم سرم رو تکیه دادم به دیوار وچشمهامو بستم هرکاری کردم گریه نکنم اما یه قطره اشک از چشمهام اومد پایین
مامان با ناراحتی نگام میکرد .انتظار هر رفتاری وداشتم به جز این .واقعا فکر نمیکردم پیمان اینجوری شده باشه این همه عصبی ،کجا رفت اون پیمانی که به همه احترام میذاشت همیشه میخندید وبا همه مهربون بود .رفتم جلوش وپناه رو ازش گرفتم واومدم اتاق اون لحظه فقط پناه بهم آرامش میداد توی اتاق با دخترم .اون بازی میکرد ومن با نگاه کردن به اون کمی آروم میشدم....
عصر علی اومد دنبالمون تا برگردیم خونه توی راه گفت: خانمم چرا تو فکرِی ؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: پیمان خیلی عصبی شده نگران مامانم
-پیمان توی هر شرایطی احترام مامان ونگه میداره
-نمیدونم چرا اینجوری شد.انگار همه مشکلات گردن پیمان بعضی وقتها فکر میکنم اصلا برای مهسا مهم نیست
-خانمم قضاوت؟تو که از دل اونها خبر نداری
-چی بگم
-فکر میکنی اگه مهسا وپیمان بهم نرسن چی میشه
romangram.com | @romangram_com