#پناه_زندگی_پارت_325
ساعت نه بود که احساس کردم یه چیز داره روی صورتم حرکت میکنه چشمهامو با ترس باز کردم با دیدن دست پناه که گرسنه اش شده وداشته بیدارم میکرده خندیدم وصورتش رو یه عالمه بوس کردم
شیر پناه رو که دادم از اتاق اومدم بیرون،مامان با دیدنم اومد پناه رو ازم گرفت گفتم: فهمیدی علی کی رفت؟
-تو زنشی!!!!
سرم وانداختم پایین وگفت:آره رفت صبحونه اش رو هم دادم برای تو هم لقمه درست کرده گذاشته روی بشقاب برو بخور
احساس کردم دلم از این کار علی ریخت دست وصورتم رو شستم ونشستم سر سفره هرکاری کردم نتونستم که ازش تشکر نکنم گوشیمو برداشتم ونوشتم:بابت صبحونه خیلی ممنون خیلی چسبید
همون لحظه جوابش اومد که گفت:نوش جونت خانمی من خوب خوابیدی /؟
-آره عالی بود
دیگه جوابی نیومد ،صبحونه رو خوردم سفره رو جمع کردم رفتک اتاق پیمان تا حالش رو بپرسم .روی تخت نشسته بود سینی صبحونه هم کنارش
-سلام به داداش مهربونم
حتی سرش رو هم به طرفم برنگردوند رفتم نزدیکتر وگفتم: داداشم جواب سلام واجبه ها
-حوصلتو ندارم مهتاب برو بیرون
-صبح به این خوبی چرا حصله نداری
romangram.com | @romangram_com