#پناه_زندگی_پارت_324
-آره مزاحم میشیم
-مراحمی به علی سلام برسون صورت پناه روهم بوس کن
-چشم خدافظ
-خدافظ
تلفن رو که قطع کردم علی سرش رو آورد بالاو گفت: کی بود؟
-سارا
-چیکار داشت؟
-هیچی برای جمعه شب دعوتمون کرده بود
-جمعه شب مگه چه خبره
-هم تولد ساریناست هم میخوان برای سالگرد ازدواجشون یه جشن کوچیک بگیرن
-خوبه باشه میریم
صدای نق نق پناه که بلند شد ازجام بلند شدم ورفتم داخل ،پناه رو گرفتم بغلم وآروم تکونش دادم انگار فقط میخواست مطمئن باشه که کنارش هستم چون خیلی آروم شد ودوباره چشمهاش خمار شدن..
علی اومد اتاق برگشتم ونگاهش کردم نزدیکم شد ،خم شد ودست های کوچیک پناه رو بوس کرد با تمام وجودم میخواستم که الان جای اون باشم نمیدونم چی توی صورتم دید که خم شد ودستم رو بوس کرد .یاد اول های نامزدیمون افتادم که از هرنگاه وبوسه اش داغ میکردم الان هم دستم داغ کردم احساس میکردم که الان پناه رو میندازم اما علی ازم گرفت وروی تخت گذاشت،داشت دلم باهاش صاف میشد ،دیگه نمیخواستم به کارهاش وفکرکنم میخواستم به همه ی روحم که علی رو میخواست پاسخ بدم ...
romangram.com | @romangram_com