#پناه_زندگی_پارت_323


با تعجب نگاهش کرد فکر کنم احساس کرد که خیلی فضولی کرده برای همین سریع خدافظی کرد ورفت.

عصر پیمان مرخص شد وباحالی زار به خونه برگشتند ،قبل از هرچیزی خواست بره حموم وقتی از حموم دراومد گفت که میخواد تنها باشه وهممون از این حرکتش تعجب کرده بودیم خیلی افسرده بود وبا هیچکدوممون صحبت نمیکرد....تنهاش گذاشتم ورفتم حیات وروی تخت نشستم ونفس عمیقی کشیدم چقدر این تخت رو دوست داشتم خاطره های خوبی برام داشت ،شب زنده داری هام با علی یادش بخیر چه روزهای خوبی داشتیم هیچ دوره ای بهتر از دوره نامزدی نیست ،یادش بخیر چقدر روی این تخت منتظر علی میشستم تا از سرکار بیاد،روی همین تخت بود که روزه ام رو باز نمیکرد تا باهم بخوریم خیلی زود گذشت ،حرفهای فرخنده خانم گریه کردن های من وناز کشیدن های علی ...صدایی که اومد باعث شد برگردم ...با دیدن علی دوباره به گلها خیره شدم مثل همیشه علی بودند ...

علی کنارم نشست ورفت توی فکر ،انگار اونم از این تخت وحیات خاطره زیاد داره سرم وسمتش برگردوندم ونگاهش کردم اونم برگشت ونگاهم کرد ،نمیدونم چرا نمیگفت ؟چرا چیزی از رابطه اش با حدیث نمیگفت؟انتظار داشتم الان اتفاق امروز رو برام تعریف کنم که حدیث باهاش چیکار داشت ؟بهش چی گفت اما نگفت .....صدای گوشیم که اومد رفتم اتاق سارا بود با خوشحالی برداشتم وگفتم: سلام عخشم چطوری ؟

-سلام خانم شیطون تو خوبی ؟برادرت خوبه؟شرمنده بخدا نتونستیم بیایم ببینیمش

-آره خوبه نه بابا این حرفها چیه ؟چه عجب یادی از ما کردی

-راستش میخواستم برای جمعه دعوتتون کنم

-جمعه مگه چه خبره ؟

-سالگرد ازدواجمون تولد سارینا هم هست گفتم یه جشن کوچولو بگیرم

-خیلی هم عالیه ،کمک نمیخوای ؟

-نه عزیزم

-تعارف نکنی ها

-نه قربونت پس جمعه میبینمتون دیگه


romangram.com | @romangram_com