#پناه_زندگی_پارت_322
-خواهش میکنم بفرمایید
باهاش رفتم داخل ،دست گل رو ازش گرفتم وگفتم: چرا زحمت کشیدین
-زحمتی نبود
بالای سر پیمان ایستاد ،پیمان حتی نگاهش هم نکرد واقعا این رفتار از پیمان بعید بود .خیلی آروم صحبت میکرد رفتم سمتش تا بهتر بشنوم
-نگرانتون بودم اومدم اینجا فقط ببینمتون نمیخواستم ناراحتتون کنم
پیمان هیچ حرفی نزد،اونم که حس کرد اضافیه فوری ازهمه خدافظی کرد ورفت.دیدم خیلی زشت شد باهاش رفتم وگفتم:ببخشید پیمان اصلا حال خوبی نداره
-خواهش میکنم نه من اصلا دلگیر نشدم
-من اسم شما رو نمیدونم
-من غزل هستم
-چه اسم زیبایی
-خیلی ممنون .آقاپیمان یه شیرینی به خاطر از دواجشون به ما ندادن ها
-آهی کشیدم وگفتم: کدوم ازدواج ؟ازدواجی در کار نیست
نمیدونم چرا ولی احساس کرد چهره اش باز شد وگفت: جدی؟چرا؟
romangram.com | @romangram_com