#پناه_زندگی_پارت_321


-باشه اما اگه یه وقت دیر شد شما برید من با علی میام

نگاه پرحرصی به علی انداختم که مثل بز جلوی من وانسته ویه چیزی بگه اونم گفت: خانمم شما هم بیا پناه ببینه نیستی گریه اش میگیره

مهتاب چشم غره ای به علی رفت وگفت:نخیر شما برید

علی وحدیث رفتند .خون خونم رو میخورد دلم میخواست چشم های جفتشون رو دربیارم ،یه چیزی بین اینها بود چه از قدیم چه الان من به این دو نفر مشکوکم تمام

نیم ساعت دیگه علی اومد .بیرون ایستاده بودم که دیدم یه دختره داره میاد سمتم واومد جلوی اتاق پیمان وبا دیدن علی گفت: سلام

با کنجکاوی نگاهش میکردم که علی گفت: معرفی میکنم خانم رفیع از کارآموزهای شرکت هستند ایشون هم همسرم مهتاب

دستم رو به طرفش گرفتم وگفتم: خوشوقتم

-منم همین طور ،شما خواهر آقا پیمان هستین

-بله

-حالشون خوبه

-نمیشه گفت خوب اما بد نیست

-میشه برم تو ببینمش


romangram.com | @romangram_com