#پناه_زندگی_پارت_320
-واقعا؟کی ؟
-صبح
-خیلی خبر خوبی بود اول صبحی
-میای بیمارستان؟
-معلومه یه برادر زن بیشترکه ندارم
-پس من میرم حاظر شم....
رفتیم بیمارستان کنار تخت پیمان واستاده بودیم که خانواده فرخنده خانم به همراه حدیث خانم هم تشریف آوردن برای حفظ ظاهر باهاشون روبوسی وتشکر کردم به هرحال بیشتر به خاطر من بودکه اومده بودن عیادت ،حدیث که همون اول راهی رفت کنار علی ایستاد وشروع کرد چیزهایی رو آروم در گوش علی گفتن اونم همش سر تکون میداد معلوم بود اصلا حوصله اش رو نداره .احساس میکردم داره وارد حریم من میشه آره علی حریم من بود کسی هم به جز من حق نداشت واردش بشه....
رفتم سمتش وپناه رو دادم بهش وگفتم: علی جان برو از پایین داروخانه برای پناه پستونک بگیر از دستم افتاد زمین
کاملا مشخص بود که خوشم نمیاد حدیث باهاش باشه اما انگار دختره اینقدر احمق بود که جلوی من گفت: پس بذار منم بیام باهات کار دارم
علی نگاه کلافه ای به من انداخت وگفت: ممکن اینجا نداشته باشه من میرم از اونور خیابون میگیرم
-ایرادی نداره باهات میام.اتفاقا میام پناه رو هم برات نگه میدارم
-نه من میخوام پیاده برم
فرخنده خانم اومد وسط وگفت: برو حدیث جون فقط زود برگرد که میخوایم یه ربع دیگه برگردیم خونه
romangram.com | @romangram_com