#پناه_زندگی_پارت_319
-یادم نبود
ممنتظر بودم حالا که کمی رابه مون بهتر شده ازم سوال بپرسه بگه چرا اون روز با حدیث ناهار میخوردم؟چرا بهم زنگ میزنه ؟و...اما نگفت اینقدر مغرورهست که بهم نگفت منم اومدم اتاق وبعد از عوض کردن لباسم گرفتم وخوابیدم.....
قهوه ای رو که علی برام درست کرده بود وخوردم ،هرکاری کردم دلم نیومد پناه رو توی اتاقش بذارم هنوز خیلی کوچیک بود با خودم آوردمش اتاق وسط گذاشتم خودمم کنارش خوابیدم ،دلم یه خواب راحت میخواست از اون خواب هایی که بغل علی میخوابیدم حیف که غرورم نمیذارم .نگاه دقیقی بهش انداختم خواب خواب آروم دستم وبردم طرفش ودستش رو
گرفتم وخوابیدم....
ساعت هفت صبح بود که مامان زنگ زد وگفت که پیمان بهوش اومده
-راست میگی مامان کی؟
-همین الان؟حالش زیاد خوب نیست اما خداروشکر زود بهوش اومد
-مامان علی الان خوابه اما من تا یکی دوساعت دیگه میام
-نه مامان جان بمون با شوهرت بیا اینجا که فعلا کاری نیست
-نه مامان دلم طاقت نمیارم
-بمون ظهر بود آفرین پناه رو بوس کن فعلا
گوشی رو قطع کردم ودراتاق رو بستم تا سروصدا داخل اتاق نره وعلی وپناه رو بیدار نکنه .علی بیدار شدوباهم توی سکوت صبحونه رو خوردیم نگاهی بهش انداختم وگفتم: پیمان بهوش اومده
romangram.com | @romangram_com