#پناه_زندگی_پارت_318
-معلومه که نکردم همین که گفت که نمیتونم گفتم خدافظ من برای برادرم محبت گدایی نمیکنم
-بیا این آب وبخور
-نمیخورم بابا
واقعا دلش برای این مهتابی که غرمیزد تنگ شده بود انگار ناز کشیدن هاش داشت جواب میداد چون باهام میخندید دردودل میکرد سرم غر میزد برای منی که مهتاب اصلا نگاهمم نمیکرد خیلی زیاد بود دلم میخواست رابطه مون به صمیمیت قبل باشم ،مثل همون موقع هایی که از سرکار میومدم وبا بوسه هاش وتوجه هاش تمام خستگی رو ازم میگرفت،دلم براش تنگ اما به خودم گفتم :کم کم باید پیش برم
یکی از پرستارها اومد وگفت:که فقط یه نفر بمونه وهمه برن
مامان نسرین همه رو ازراهی خونه های خودشون کرد وگفت:که خودم میمونم که میمونم هرچقدر هم که من وامیر اصرار کردیم به حرفهامون گوش نمیداد
دست پناه رو از توی دهنش درآوردم وگفتم :بابایی کلی پول میدم برات پستونک میخرم تو باز انگشتتو میخوری
مهتاب خندید ،دلم ریخت پایین از خنده هاش لبخندی زدم ازته دلم گفتم: قربون اون خنده هات
سرش رو انداخت پایین ،همیشه همین طوری بود وقتی یه چیزی دلش رو میریخت سرش رو پایین مینداخت ،حالت هاش رو از حفظ بودم
وارد خونه شدیم یه فنجون براش قهوه درست کردم وبردم اتاق پناه .فنجون رو گذاشتم روی میز وکنارش نشستم
-روز سختی رو گذروندی قهوه حالت رو بهتر میکنه
ممنون برای خودت هم درست میکردی ؟
-نه بخورم نمیتونم بخوابم
romangram.com | @romangram_com