#پناه_زندگی_پارت_317


-بیمارستانه بیهوشه میفهمی ؟

-متاسفم من نمیخواستم اینجوری بشه

-نمیخوای بیای ؟

-نمیتونم

-خدافظ

بعد از این که گوشی رو قطع کردم حالم ریخت بهم واقعا مهسا چرا اینجوری میکرد مگه پیمان ودوست نداشت چی شد ؟حتی یه ذره هم نگران نشد که پیمان بیمارستان وبیهوش .عصبی گوشی رو داد به علی .....

علی

نگاهی بهش انداختم صورتش از حرص قرمزش شده بود گوشی رو گرفت طرفم رفتم گوشی رو ازش گرفتم وگفتم: چی شد

-گفت نمیام دختره ی ....

-اااااخانم من این چه حرفیه آخه

-فکرکن پیمان به خاطر اون به این حال وروز افتاده حالا خانم حاضر نیست بیاد ببینتش

-توکه اصرار نکردی


romangram.com | @romangram_com