#پناه_زندگی_پارت_316

خندیدم وباهاش رفتیم سمت اتاق پیمان ،هنوز بیهوش بود ومامان روی صندلی نشسته بود وصلوات میفرستاد ....

یک ساعت بعد پریسا گریه کنون اومد بیمارستان بعد هم کم کم همه ریختند بیمارستان خیلی نگران بودم خیلی زیاد هنوز پیمان بهوش نیومده وبودوباکلافگی نشستم روی صندلی .علی هم همش با نگرانی نگاهم میکرد وبا چشمهاش ازم میخواست که خودم رو اذیت نکنم .

باخودم فکر کردم این حق مهسا که بدونه کسی که دوسش داره بیمارستان والان باید پیشش باشه با همین فکر شماره اش رو گرفتم...بعد از چند تا بوق یه پسره گوشی روبرداشت ..با شک گفتم:ببخشید مهسا جون هستن؟.

-شما؟

-بگین مهتاب میشناسه

-چند لحظه گوشی

بعد از چند لحظه صدای مهسا اومد:بله

-سلام مهتابم

-سلام خوبی؟

-والا چی بگم از احوال پرسی های شما

-من واقعا شرمنده ام بابت اون موضوع

-نمیخوای خبری از پیمان بگیری ؟

-خوبه؟

romangram.com | @romangram_com