#پناه_زندگی_پارت_315


-خانمی فشارت میفته دردسر میشه یه ذره

کیک وازش گرفتم وبازش کردم وگرفتم سمت دهنش سرش وآورد جلو ویه گاز از کیک زد حالا بیشتر بهم میچسبید اونم صبحونه نخورده بود .به مامان نگاه کردم که پناه روی دستش رو خوابیده .رو به علی گفتم:نمازخونه کجاست؟

-برای چی؟

-میخوام به پناه شیر بدم

-شیشه رو نیاوردی ؟

-من وقت نکردم گوشیمو بیارم تو میگی شیشه شیر

علی خندیدوگفت :پاشوخودم میبرمت

پناه رو از دست مامان گرفت وبا هم رفتیم ،جلوی نماز خونه پناه رو ازش گرفتم وگفتم: خب دیگه برو

-نه منتظرت میمونم

-باشه

وارد نمازخونه شدم یکی چادرش رو کشیده بود سرش رو خوابیده بود یکی غذا میخوردیکی صحبت میکرد خلاصه شبیه هرچی بود به غیر از نمازخونه

بعد از نیم ساعت وقتی پناه شیرش رو خورد اومدم بیرون علی با دیدنم پناه رو گرفت ومنم خم شدم تا کفشم رو بپوشم علی میخندیدومیگفت: ببین بچه ام چقدر شکمو آخه


romangram.com | @romangram_com