#پناه_زندگی_پارت_314
مهتاب دستش رو دراز کرد که یعنی پناه رو بده من ،علی پناه رو به مهتاب داد مهتاب دراز کشید وپناه رو بغل کرد وکم کم جفتشون خوابیدند
علی نشست کنار تخت وبه چهره معصوم مهتاب نگاه کرد ،مهتاب رو کنارش داشت اما احساس میکرد از همیشه باهاش غریبه تره حسش رو هیچ وقت یادش نمیره که بهش گفت حرفهاش از روی عصبانیت بوده وهنوز دوسش داره
مهتاب
وقتی چشمهام وباز کردم علی رو دیدم که پایین تخت خوابیده بود ،با این که سنش رفته بود بالا اما هنوز هم مظلوم بود هنوز هم مژه های مشکی وبلندش دلم رو میبرد .خم شدم وصورت ناز پناه رو بوس کردم اومدم از تخت پایین پتویی روی علی کشیدم .باید میرفتم اتاق پیمان وحالش رو میپرسیدم دست وصورتم رو که شستم به اتاق پیمان رفتم ،پیمان خوابیده بود دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تبش خیلی خیلی ازشب بیشتر شده بود آروم صداش کردم:پیمان ،پیمان جان داداشی بیدار شد
اما هرکاری کردم بیدار نشد که نشد اشکم داشت درمیومد نبضش رو گرفتم خیلی ضعیف میزد داشتم سکته میکرد دویدم سمت اتاق خودمون وعلی رو صدا کردم
-علی ،علی بیدار شو حال پیمان خیلی بده
علی با گیجی بلند شد ودوید سمت اتاق پیمان وقتی حالش رو دید سویچ وداد بهم وگفت:ماشین رو روشن کن من میارمش باید ببریمش بیمارستان
مامان هم از خواب بیدارشده بود ازش خواستم پناه رو بیاره .وضع هممون خیلی ناجور بود من که یه شلوار مشکی یه خط با یه مانتو بودم مامان هم هم چادرش رو همونجوری پوشیده بود علی هم با گرمکنش بود .علی با سرعت نور میروند میترسیدم تصادف کنیم اما سلامتی پیمان برام خیلی مهم بود .با هر بدبختی بود پیمان رو رسوندیم بیمارستان ،دکتر بعد از معاینه گفت: که از تب زیاد بیهوش وخیلی دیر آوردیمش باید منتظر باشیم تا بهوش بیاد
همونجا نشستم روی صندلی علی هم اومد نشست کنارم وگفت: خوبی عزیزم؟
دیگه ازش دلخور نبودم نمیدونم چرا اما خودمم خسته شده بودم از این همه بی تفاوتی وسردی دلم نمیخواست باهاش قهر باشه اما میتونستم جواب سوالش رو بدم
-خوبم
-بیا برات آبمیوه وکیک خریدم بخور عزیزم فشارت میفته
-نه نمیخورم
romangram.com | @romangram_com