#پناه_زندگی_پارت_313


مهتاب هیچی نگفت ونگاهش کرد چقدر دلش پر میکشید برای این توجه های علی

علی خم شد وآروم روی موهای مهتاب رو بوسید وگفت: تا تو پناه وآماده کنی منم ماشین رو روشن میکنم

مهتاب سریع پناه رو حاضر کرد ورفت پایین وسوار ماشین شد ،نمیدونست برادرش الان کجاست

جلوی خونه نسرین خانم پیاده شدن ورفتن داخل .نسرین خانم مهتاب رو بغل کرد وگوشه ای از اشکش رو گرفت وگفت : مهتاب هنوز خونه نیومده

-حتما حوصله نداشته بیرون مونده تا کمی حال وهواش عوض شه

-امکان نداره پیمان میدونه نیم ساعت دیر کنه سکته میکنم

-چیزش نشده مامانم به دلتون بد راه ندین...

علی پناه رو بغلش گرفته بود وسعی میکرد آرومش کنه .نسرین خانم رو بهش گفت :علی جان مادر بیا برو زنگ بزن بیمارستانها وکلانتری ها

علی پناه رو به مهتاب داد ورفت داخل ،خداروشکر نه کلانتری ها نه بیمارستان ها خبری از یه جوون شبیه پیمان نداشتند..

مهتاب همین جور داشت راه میرفت وپناه رو آروم میکرد که درباز شد وپیمان اومد تو.مهتاب نگاهی به برادرش کرد چهره زرد ونداشتن تعادش باعث شد پناه رو روی تخت بذاره وبره سمتش .پیمان وقتی فهمید یه تکیه گاه داره خودش رو ول کرد وافتاد بغل مهتاب.علی با دیدن این وضع اومد پایین وسنگینی پبمان رو طرف خودش انداخت وبرد داخل ،مهتاب دستش رو روی صورت پیمان گذاشت از تب داشت میسوخت .نسرین خانم کمی قرص براش آورد به خورد پیمان داد ،روش رو هم کشید تا کمی بخوابه بلکه خوب شه.علی ومهتاب وپناه به اتاق سابق مهتاب رفتند ،مهتاب روی تخت نشست علی هم لباس های پناه رو درمیاورد ،نگاهی به مهتاب کرد وگفت:خوبی؟

مهتاب سرش رو تکون داد

-چیزی لازم نداری


romangram.com | @romangram_com