#پناه_زندگی_پارت_312

-بله

-سلام مهتاب خوبی ؟

-سلام مامان ممنون چی شده این موقع زنگ زدین؟

-راستش مهتاب پیمان خیلی دیر کرده نگرانشم

مهتاب یه لحظه دستهاش یخ کرد وگفت: یعنی نیومده خونه؟

-نه گوشیش هم خاموش

-کجا میتونه باشه این موقع شب

-نمیدونم خیلی نگرانم خیلی

-من الان میام اونجا

تلفن رو قطع کرد برگشت وبا دیدن علی دستش رو روی قلبش گذاشت ترسیده بود راهش رو کج کرد ومانتواش رو پوشید علی اومد اتاق وبهش نگاه کرد ،مهتاب سرش رو انداخت پایین وگفت: سویچ ماشین ومیخوام

-برای چی ؟

-میخوام برم خونه خودمون

علی به ساعتش نگاه کرد ورفت نزدیکش ،دست های مهتاب رو که از استرس یخ کرده بود رو توی دستهاش گرفت وکمی مالید وگفت:فکر میکنی این اجازه رو بهت بدم که تنهایی این موقع شب بری بیرون؟

romangram.com | @romangram_com