#پناه_زندگی_پارت_311
پیمان دستهاش میلرزید گفت: چی میخوای بگی ؟
-ببین پیمان من بهت قول میدم این خواستگاری وبهم بزنم ونذارم که هیچ اتفاقی بیفته
-پسره همونی که باهم صبح رفتید بیرون
-آره
-تو راجب من چی فکر میکنی ؟
-من فقط ازت میخوام کمی صبر کنی همین
پیمان نگاه خشمگینی بهش انداخت وازکافه اومد بیرون.....
اعصابش خورد شده بود واقعا مهسا راجب اون چه فکری میکرد؟یه آدم احمق وکه بشین وببینه که عشقش با خواستگار جدیدش بره بیرون بگرده هه مسخره اس
سرش گیج میرفت انتظار شنیدن هر حرفی رو داشت به جز این ،فکرش رو هم نمیکرد که مهسا این همه نامرد باشه وبشینه جلوش چشم توی چشم بهش بگه که کمی صبرکن
ماشینش رو زد کنار اصلا نمیتونست رانندگی کنه واقعا نمیدونست باید چه جوری خودش رو خالی کنه ....
ساعت از یازده هم گذشته بود نسرین خانم نمیدونست باید از شدت استرس چیکار کنه واقعا نگران بود سابقه نداشت پیمان این همه دیر به خونه بیاد ،نمیدونست باید به مهتاب خبر بده یا نه اما خب بهتر بود میومدن اینجا تا یه فکری به حالش میکردن...
گوشی رو برداشت وشماره مهتاب رو گرفت ،بعد از چند دقیقه مهتاب گوشی رو برداشت
romangram.com | @romangram_com