#پناه_زندگی_پارت_310

-گفت برم میخواد ببینتم وباهام صحبت کنه

-فکر میکنی چی میشه؟

-نمیدونم اما میدونم خبرهای خوبی نداره من مهسا رو تا به حال این همه جدی ندیده بودم

-نمیدونم چرا زندگی ماها اینجوری میشه ؟همیشه سختی ها باهم سراغمون میاد

-تو از زندگیت راضی نیستی ؟

-چرا من زندگیم دوست دارم علی رو دوست دارم پناه رو دوست دارم اما فکر میکنم سختی که من به خاطر خانواده ها وبعضی چیزها میکشم کمتر کسی میکشه

-به هرحال هرکس یه مشکلی داره دیگه به پریسا بچه نمیده یه خانواده خوب وبا فرهنگ میده به تو بچه میده خانواده ها باهم مشکل دارن سرنوشت من چی میشه نمیدونم

-برو علی رو صدا کن بگو بیاد ناهار بخوریم

خودش نشست وبرای همه غذا کشید وکم کم خودش شروع به خوردن کرد .ناهار توی سکوت خورده شد پیمان بعد از خوردن غذا تشکری کرد ورفت سرقرار ....

توی ماشین دل توی دلش نبود احساس میکرد این قرار زندگیش رو تغییر میده .جلوی کافه که رسید ماشینش ونگه داشت وازش پیاده شد .چشم چرخوندومهسا رو کناری دید رفت سمتش وصندلی رو کنار کشید ونشست.

پیمان اصلا نمیتونست توی چشمهای مهسا نگاه کنه حس خوبی نداشت سرش پایین بود مهسا که دید پیمان نمیخواد حرف بزنه گفت: چی میخوری؟

-هیچی میخوام حرفهاتو بشنوم زودتر ؟

مهساابروهاش وداد بالا تا به حال پیمان واین همه جدی ومسلط ندیده بود سرش وتکون داد وگفت:باشه خودت که میدونی خانواده من با ازدواج ما مشکل داشتن اما انگار اینقدر انکار کردیم که خانواده من مشکل ندارن خودمون هم باورمون شده بود درصورتی که خانواده من اصلا حرف من وجدی نگرفته بودن وفکر میکردن یه دوستی ساده است وزود تموم میشه چند وقت پیش برای من خواستگار اومد پسرخوبیه همون کسی که بابا میخواد ،بابا راضی... من ومامان خیلی سعی کردیم منصرفش کنیم اما نشد

romangram.com | @romangram_com